تبليغاتX
سیمرغ
داستان کوتاه

بنام خدا

 

مرد بالای برج از دریچه تنگ و فلزی سلول سیاه اسمان را نگاه میکرد

وعقابی که ازادانه  چرخ می زد واوج می گرفت

زنجیر پایش را کشید جلوتر رفت صورتش را به دریچه چسباند دلش می خواست عقاب پائین تر بیاید عقاب چرخ زد و چرخ زد و پایین تر امد تمام نخهای بادبادک روی زنجیر پای مرد ریخته بود ومرد از دریچه کاغذههای پاره پاره و کوچک را میدید که برای برچیدن دانه های  زمینی به پائین پرواز می کنند

 

 

 

+ نوشته شده در  87/09/03ساعت 20:57  توسط ققنوس  | 

حسرت

 

 

امروز بچه ام مرد و من هیچ کاری از دستم بر نیامد

پرستار یک جسد سفید کوچک تحویلم داد توی یک جعبه مقوایی فقط گفت متاسفم بعد برگشت و رفت .

تمام مشامم پر شد از بوی گس بیمارستان در جعبه را که باز کردم کودکی اسیه رو دیدم همون عکسهایی که توی البوم بوداز بچگیمون

پسر بود شبیه اسیه با همون صورت معصوم.


جعبه را گذاشتم روی زمین درش باز بود بچه توی صورت من نگاه نمیکرد پسرم مرده بود و من هیچ کاری از دستم بر نمیامد

خودم را انداختم روی صندلی یاد حرف پدرم افتام  وقتی با عمو سر لج می افتاد می گفت تو پسر نداری پشت نداری مرتضی پشت منه

پسرشم  پشت اون

چند قطره اشکم افتاد روی جعبهء مقوایی ودو تا لک روی اون باقی گذاشت پرستار  دوباره برگشت

__ کمک میخواید اقا اگه مایل باشید پرسنل بیمارستان میتونند این کارو انجام بدند

صورتم رو پاک کردم گفتم پرسنل بیمارستان ! چه کاری؟

__گفت ترتیب دفن جسد

عصبانی شدم گفت جسد نگفت بچه ات . بچه ام بود از گوشت خون من

__گفتم ممنون انجامش میدم خودم تمومش میکنم زنم خبر داره؟

__گفت نه هنوز بیهوشه جای شکرش باقه خودش سالمه خدا یکی دیگه بهتون میده ناراحت نباشید

یاد نازلی ا فتادم وقتی دوا درمون میکردیم و هیچ اثر نداشت دکتر میگفت خدا بزرگه یکی بهتون میده هر چی کردیم نشد پدر همون حرفهای قبلی رو میزد مرد باید پشت داشته باشه

گفتم :پدر این حرفها رو جلوی نازلی نزن ناراحت میشه

پدر همانطور که دود سیگار رو از توی دماغش بیرون میداد گفت:اخرش که چی بایدقبول کنه مشکل از اونه

گفتم :ما با هم حرف زدیم که.......

نذاشت حرفمو تموم کنم با دست اشاره کرد ساکت شم دود سیگار

رو حلقه حلقه بیرون دادوگفت:فقط بچه خودت، بچه خودت

گفتم : باید زنگ بزنم تنهایی از عهده دفنش بر نمیام به پرستار  

     

جلوی در ورودی رو نشونم داد گفت تلفن اونجاست

چند تا شماره گرفتم نازلی گوشی رو برداشت نتونستم حرف بزنم قطع کردم چندلحظه اویزون به گوشی سرم رو به باجه چسباندم  دوباره شماره رو  گرفتم نازلی بود

گفتم: سلام نازلی.........

ادرس جدیدشو داد رفته بودندد خونه پدری مهرداد  

سه بار زنگ را فشار دادم برگشتم داخل ماشین نشسم نگاهی توی جعبه مقوایی صندلی عقب انداختم جای قطه اشکها خشک شده بودخوب شد نازی نمیفهمه گریه کردم  سرم رو گذاشتم روی فرمان نفهمیدم چقدر طول کشید.

نازلی بود با کلید می زد توی شیشه انگار خوابم برده بود

گفت سلام و خودشو پرت کرد توی صندلی ماشین مثل همیشه که با هم بیرون می رفتیم هنوز عوض نشده بود

روسری صورتی سر کرده بود خوب می دونست چی دوست دارم با مانتویی کرم رنگ

توی صورتش نگاه کردم ارایش کرده بود غلیظ

__ گفتم: مهرداد چطوره

__گفت :مثل همیشه همون بهانه ها همون داستانها خمار خمار

__گفتم :میدونه با منی

سرش رو تکان داد هنوز عادت قدیمی رو ترک نکرده بود همیشه وقتی به چیز دیگه ای فکر میکرد فقط سرش رو تکان میداد

برگشت توی صندلی عقب در جعبه رو باز کرد به نظرم اصلا ناراحت  نشد فقط اخم کرد

__گفت :شکل خودته

گفتم :بیشتر شبیه ایسه بود تا من

بی تفاوت گفت:شاید بخاطر اینه که دختر عموته

بغضم ترکید دستی توی موهام کشید صورتم رو پاک کرد گفت بریم

مهرداد از پنجره نگاه میکنه نگاه میکنه بریم

 دستاش گرم بودهنوز حلقه ازدواجشو عوض نکرده بود

توی راه یکی دوبار  برگشت توی جعبه رو نگاه کرد بعد در جعبه رو بست

   __گفت:ای کاش حرفشو تموم نکرد

__گفتم :ای کاش چی؟

چیزی نگفت فقط جلو رو نگا ه می کرد

__گفت حالا باید چکار کنیم من تا به حال کسی رو دفن نکردم

__گفتم:نمیدونم حتما توی بهشت زهرا بهمون یاد میدن

سیگاری گیراندم

روی قبر بچه ام نشسته بودم نازلی چند قدم انطرف تر سیگار میکشید و توی قبرها رو نگاه میکردبنظرم برایش اصلا مهم نبود

شاید چون بچه خودش نبود

سیگارم که تمام میشد به پدرم فکر میکردم وقتی با عمو سر لج می افتادم و نازلی که سیگاری دیگر روشن کرده بود  

 

  

                         

+ نوشته شده در  87/09/03ساعت 20:51  توسط ققنوس  | 

داستاني كه هيچگاه چاپ نشد ...

مرد چند تا شماره گرفت و زن گوشي را برداشت.

مرد گفت:

واقعاً فكر ميكني من نميتونم خوشبختت كنم؟

و زن هيچ نگفت، هيچ

مرد جسمي بيش نبود روحش را به زن فروخته بود نسيه

و چند روزي روي نرخش با زن چانه ميزد.

+ نوشته شده در  87/09/03ساعت 20:45  توسط ققنوس  |